موضوع انشاء: می خواهید چه کاره شوید؟
اسماعیل هوشیار اسماعیل هوشیار


با همکاری کودک نابغه



ما دلمان می خواست در آینده دکتر شویم و متخصص بدن انسان بشویم و همه ی مریض ها
 را درمان کنیم. ما تا حالا شکم چند تا قورباغه را هم عمل کرده ایم و اصلن از خون نمی ترسیم اما برادرمان یک روز به ما گفت: «چون تو خوش خط هستی، پس نمیتوانی دکتر خوبی شوی.» و بعد هم گفت: «اگر دکتر شوی، ممکن است هنگام تشخیص علت مرگ یک نفر که در بازداشتگاه فوت کرده، خودت هم ناگهان خودکشی شوی.» ما منظور برادرمان را نفهمیدیم اما توی فیلم ها هم دیدیم که خیلی از دکترها ساختمان میساختند. بنابراین ما تصمیم گرفتیم که مهندس شویم تا ساختمان ها را محکم تر بسازیم و بعد پول دار شویم، اما برادر بزرگ ترمان که خودش چند سال پیش مهندس شده، هنوز پولدار نشده است. او به ما گفت که این روزها هر پاره آجر را هم که بلند کنی یک مهندس از زیرش می پرد بیرون و بعد درخت ازگیل توی حیاط را نشان مان داد و گفت: «همین درخت را اگر الان تکان دهی دست کم بیست سی تا مهندس ازش پایین می ریزد.» برادر ما معتقد است هرکس که توی کوچه و خیابان به چشم می خورد مهندس است، مگر آن که خلافش ثابت شود. برای همین است که همه همدیگر را مهندس صدا میزنند.


ما این ها را نمی دانیم، اما خلبان شدن را هم خیلی دوست داریم و هنگامی که برادران رایت موفق شدند پرواز کنند، ما در پوست خود نمی گنجیدیم اما الان،هربار که اخبار را گوش می کنیم یک هواپیما سقوط می کند و همیشه هم مقصر اصلیخلبان است و ما نمی دانیم چرا تقریبن خیلی از خلبان ها اسم شان توپولوف است. ما همچنین خیلی دوست داشتیم که دانشجو شویم اما برادرمان که قبلن دانشجو بود به ما گفت که دانشجوها نمی توانند حرف شان را به مسئولان بفهمانند و زمانی که موفق به فهماندن آن می شوند، بلافاصله کتک می خورند و بعد به زندان می افتند.


بنابراین ما چون به فوتبال علاقه مند هستیم و دوست داریم یک روز به برنامه ی نود برویم و در آن جا بین صفر تا یک میلیون، چندتا عدد را انتخاب کنیم، تصیمیم گرفتیم داور فوتبال شویم. زیرا داورها با سوت همه کار می کنند و خیلی کیف می کنند. اما چند وقت پیش در استادیوم دیدیم که تماشاچی ها با داور و شیر سماور جمله می ساختند و بلند بلند فریاد می زدند و داور قرمز می شد. بعد تماشاچی ها با داور و توپ و تانک و فشفشه جمله می ساختند و داور خیلی عصبانی می شد. بدین ترتیب ما دل مان تقریبن خیلی برای داور سوخت. ما هم چنین خیلی دوست داریم که نویسنده شویم و آدم معروفی بشویم اما برادرمان می گوید: «دراین مملکت اگر شکار لک لک شغل شد، نویسندگی هم شغل می شود. » ما منظور برادرمان را اصلن نفهمیدیم. او می گوید که یک نویسنده برای این که معروف شود، یا باید بمیرد یا به زندان بیفتد .


ما دیگر خیلی خسته شدیم و نمی دانستیم که چه کاره شویم ، تا اینکه داداش حبیب کفتر باز گفت : منم دنبال کارمیگردم ؛ بیا بریم اپوزسیون و رهبروسکولارو شاه و هوادار و شورائی و مجاهد بشیم ....هم نون توشه هم شهرت و هم آخرت.....به داداش حبیب آقا گفتم : من ازاین شغل چیزی بلت نیستم . داداش حبیب هم گفت : اصلا لازم نیست چیزی بلت باشی . این تنها شغلی هست که نیاز به تخصص نداره به جز وقت شناسی ! گفتم بازم نمیفمم . گفت : مهم نیست که اینقدر خنگی . منظور از وقت شناسی اینه که ملتفت باشی کجا حرف بزنی ؛ چقدرجیغ بکشی ؛ کجا چماق درآری؛ درچه روزی مودب باشی وکراوات بزنی؛ وکی ساکت و مظلوم وبا چه اسمی کامنت بذاری...گفتم این که ازهمه کارها سخترشد ؟ گفت : "مبارزه ومقاومت" سخته دیگه....درعوض مداخل و درآمدش خوبه . هم برای آینده به درد میخوره و هم ازحالا میدون تمرین میدن برای همون آینده !


گفتم : مغازه این اپوزسیون کجاس؟ خندید و گفت : تو چقدر برازنده این شغلی ؟ این اپوزسیون محل ثابتی نداره . همه جا هس و هیچ جا نیس . هرجا که سودی و پولی باشد حتما هس و آنجا که حرف حقی باشه اصلا نیس ؛ این بود و نبود هم اسمش دیپلماسی ومصلحت و سیاسته....الان هم برای دستگرمی کمی تمرین کن و به هرکسی رسیدی بگو باید اونا برگردن به اشرف و گرنه تو مزدوری ! گفتم : مزدور یعنی چی و کیا برگردن اشرف ؟ اصلا این اشرف خانم کیه ؟ داداش حبیب آقا گفت : راستیاتش منم نمیدونم ولی میگن شعار برگشتن به اشرف واسه همه نون و آب داره و خوبه به جز خود اونا که باهاستی برگردن...؛ زمانی توی بازار این عربده " مزدور" خیلی خریدار داشته و میگن خیلی راحت کله پا میکنه .


پرسیدم : حالا من گفتم مزدور و یکی برگشت جوابی داد و گفت اگه برگشت به اشرف خوبه ؛ خودت اینجا درجای گرم وامنییت چه غلطی میکنی ....چیکارکنم !؟ من حوصله رفتن به جایی رو ندارم ؛ نمیتونم ننه و تیله ها وجوجه هامو ول کنم و برم جایی ......داداش حبیب کفتر باز گفت : خیالت راحت باشه من و تو هیچ جا نمیریم ؛ ولی شعارشو واسه بقیه باهاستی دقیقه به دقیقه جیغ بکشی ! بعدشم هوارهوارمیکنی و اطلاعیه میدی به نام جمعی ازیاران مقاومت درفیس بوک و حسابی معترض میشی و بازهم فریاد بازگشت به اشرف رو جیغ میکشی !...منم شروع کردم و به هرکی رسیدم گفتم مزدور و اونا باهاس برگردن به اشرف......


رفتم سرکوچه مش باقر و به همه بچه محلها که داشتن گپ میزدن هی گفتم مزدور.....بچه ها هم زدن زیرخنده و داشتن ازخنده غش میکردن ؛ ممد سیاه هم زیرلب داشت به بقیه میگفت : فلانی کسخل شده.....من حواسم به همه بود. من زیرچشمی نگاهی به داداش حبیب کفتربازکردم که یعنی چرا اینجوری شد ؟ داداش حبیب هم گیج شده بود چون طبق دستور موبه مو پیش رفته بود و نتیجه کار نبایستی خنده حضارمیشد ! حتی داداش حبیب میگفت که تراکت رئیس جمهور برگوزیده دوران انتقال از توی شهرداری ژنو هم توی تهروون پخش شده ....ولی نمیدونستیم چرا اینجوری شد ؟ بالاخره ودست آخرکه بچه ها یه شکم سیرخندیدن .....پیشنهاد دادن که بریم ته کوچه تیله بازی ! ولی داداش حبیب کفترباز موافق نبود ومیگفت مقاومت به من نیازداره ! تا اینکه خود حبیب کفترباز وارد کوچه شد و من مردد شدم . داداش حبیب کفترباز زد پس گردنم و گفت : این شغل رودربایستی و اینا نداره . داداش من و بابای تو وننه اونم نداریم..... اگه میخوای نون وآب حلال و شرافتمندانه درآری باید همون کاری که میگن رو با جون و دل انجام بدی . ما هم با تردید به حبیب آقا گفتیم مزدور..!




ولی حبیب آقا حواسش نبود و اصلا مارو ندید ومحل نذاش . ننه خودمان که وارد کوچه شد ؛ با تحکم رفتیم که بگیم چیزی...ولی هنوز دهان بازنکرده بودیم که ننه با خونسردی گفت : مزدور اون بابای " دسته گلته " که ماها رو ول کرد و رفت 700 تا زن دیگه گرفته .....با اجازه و بی اجازه کف کردم ! فقط پرسیدم که ننه این گلدسته که گفتی یعنی چی ؟ ننه گفت : معنی استعاره ای میخوای یا معنی واقعی !؟ کاربرام سختر شده بود . گفتم من استعاره ومستعاره بیلمیرم ....به زیون ساده بگو این "دسته گل" با دسته هونگ چه فرقی میکنه ؟ ننه هم به جای جواب ؛ با متانت و نزاکت و ادب مثل همیشه خم شد و لنگه کفشش را درآورد و حواله سرمان کرد . ما هم که تجربه داشتیم و میدانستیم که تیر ننه به خطا میره ؛ پس نیازی به جاخالی ندیدیم ؛ ولی احساس کردیم ازاین شغل هم کلا خوشمان نیومد و اساسا پشیمان شدیم .


به داداش حبیب کفترباز انصراف خودمان را ابلاغ کردیم و در نتیجه اجبارا از برادر خودمان دوباره پرسیدیم: « پس من چه کاره بشوم ؟ » برادرمان گفت : « نمی دانم، اما سعی کن کاری را انتخاب کنی که همیشه تک باشی و معروف شوی و هیچ وقت در هیچ موردی مقصرنباشی و کسی هم جیگر نکند بگويد كه بالاي چشمت ابروست .» و ما تصمیم گرفتیم كه یا یک راس امام و خلیفه انقلابی مسلمین شویم یا یک فقره رییس جمهور توحیدی..... غالب و مغلوبش زیاد فرقی نمیکنه ! این بود انشای ماها....


واما حکایت گربه ناقلا و آن مرد.... خانومی یه گربه یی داشت که شده بود هووی شوهرش ...آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه ، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه. وقتی خونه میرسه میبینه گربه بلا از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره ......

تا اینکه یک روز گربه ناقلا رو بر میداره میذاره تو ماشین ؛ بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و شهر وکشور........خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون . یک ساعت بعد ، زنگ میزنه خونه ؛ زنش گوشی رو برمیداره . مرده میپرسه : " اون گربه ناقلا خونس ؟ "زنش می گه آره . مرده میگه گوشی رو بده بهش ، من گم شدم !!!


نتیجه گیری ازداستان گربه ناقلا و آن مرد با خودتون !




اسماعیل هوشیار و کودک نابغه

March 8th, 2013


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
مسايل اجتماعي